داستان آزادی جدید یک همنفس

داستان آزادی جدید ۱ هم نفس را در مورد او را جر �‌خواهم برایتان بنویسم

داستان راجر

راجب یکی از اعضای موسس نیکوتینیهای گمنام است این داستان شخصی راجع به در رابطه با بهبودی از نیکوتین و ترک سیگار و تاریخچه شروع فعالیت انجمن نیکوتینیهای گمنام می باشد �یر سیگاری هم نگاه می‌کردم دو عدد سیگار را در حال دود شدن در آن می دیدم هنگام رانندگی آتش سیگار بر روی لباس می‌افتاد وقتی سرما می خورند برای اینکه گلو دردم آرام شود تا بتوانم سیگار بکشم شربت سینه میخورم اگر مصرف کننده سیگار نبودید سوار ماشین تان نمی شدم و ترجیح می‌دادم با ماشین خودم بروم من به نیکوتین اعتیاد داشتم زندگی می‌کردم که مصرف کنم اما همیشه قبول آن را از خودم و دیگران این کار می‌کردم روزانه ۵۰ الی ۸۰ بار پاکت سیگارم را از جیبم بیرون می آوردم تا هربار سیگاری روشن کنم و با لذت آن را دود کنم هر صبح که از خواب بیدار میشدم خارش گلو و سنگینی را در ریه هایم احساس می کردم � مصرف اولین سیگار خارش و سنگینی تسکین پیدا می‌کرد برای کشیدن نفس عمیق مجبور بودم سرم را به عقب خم کنم وقتی مدتی بی سیگار میشدم با دریافت اولین سیگار پشت غلیظی خم کن وقتی مدتی بی سیگار می شدم با دریافت اولین سیگار پشت غلیظی به آن می زدم � نیکوتین را برای ریشه کن کردن احساس محرومیت جسمی به ریه‌های هم تزریق کنم اگر فقط یک نخ سیگار داشتم روشن کردن آن را به تاخیر می انداختند و یا بعد از روشن کردن آن را آرام آرام می کشیدند تا دیرتر تمام شود من عاشق سیگار بودم سیگار می کشیدند تا ناآرامی ترس و حتی شادمانی هایم را سرکوب کنم سیگار ماسکی برای شخصیت من شده بود � تصورات دیگری به من می‌داد خود را مانند یک ستاره سینما می‌دیدند که با سیگاری بر گوشه لب در حال صحبت کردن هستند و می‌خواستم شخصیت اول فیلم ای باشم که به طور هیجان انگیزی محکوم به مرگ میشود در حالتی که ایستاده ام و حلقه های دود سیگاری که در دست دارند و حاتم کرده است حلقه دار را به گردنم می اندازد با سیگار به موسیقی گوش میدادم موقع صحبت کردن کلمات همراه با حرکت دادن سیگاری که در حال کشیدن بودم بیان می‌کردند روابط جنسی بدون سیگار برایم لذت چندانی نداشت سیگار همه چیزم شده بود وقتی تلفن می‌زدم ماشینم را روشن می کردم چیزی می خوردم و یا چراغ سیگار نکشید در هواپیما خاموش می شد بلافاصله سیگارم را روشن می‌کردم دوستان من هنوز هم فراموش نکردند که من تا چه حد به سیگار وابسته بودم ا مرا به عنوان یک سیگاری حرفه‌ای می شناختند چگونه به نقطه ای رسیده بودم که اعتیاد نیکوتین این‌گونه وجود و شخصیتم را سوزانده و نابود کرده بود اعتیاد به نیکوتین از بدو تولد با من همراه بود چرا که به مادرم وقتی مرا در شکم داشت سیگار میکشید و من مطمئنم با این بیماری از شکم مادرم به دنیا آمدم البته آن زمان را به یاد نمی آورم اما زمان هایی که همراه با دو خواهر بزرگترم که در صندلی عقب ماشین نشسته اند و من مابین پدر و مادرم در صندلی جلو مسافرت های طولانی به داکوتای شمالی میرفتم را به یاد می آورم آن زمان هیچ شک هیچگونه آگاهی از دود دست دوم نداشت مادرم تا انتها شیشه های ماشین را بالا می کشید تا سرمای بیرون اذیتمان نکند در حالی که فضای داخل ماشین پر از دود سیگار مادرم بود پدرم در اوایل سی سالگی سیگار کشیدن را ترک کرده بود به جز یک بار مصرف مجدد که در دوران کودکی از او به یاد دارم دیگر هرگز ندیدم سیگار بکشد اما به هر حال مادرم مصرف‌کننده بود یادم می‌آید لباس های مادرم و موهایش و همه جای خانه ما بوی سیگار می‌داد در آن زمان او جوان بود و کسی هم در مورد سیگار کشیدن او اعتراضی نمیکرد من به گونه‌ای بزرگ شدم که سیگار کشیدن به نظرم یک امر طبیعی بود وقتی ۱۵ ساله بودم همسایه ای داشتیم که چهار پسر داشت و من با آنها دوست بودم یکی از آنها به نام رالف واده بود و او از پشت حفاظ توری حیاط خلوت بهمن سیگار می‌داد طرز سیگار کشیدن رالف به گونه ای بود که نشان می‌داد او از کشیدن سیگار لذت بسیاری می‌برد مصرف سیگار در ابتدا برایم ناخوشایند و تهوع آور بود اما به زودی همه چیز عادی شد و احساس لذت و وابستگی به سیگار در من ایجاد شد در شهر کوچک اوریون که آن زمان در آنجا زندگی می کردم در نزدیکی یک ایستگاه پمپ بنزین که تا ساعت ۹ شب کار می‌کرد یک دستگاه خودکار فروش سیگار وجود داشت وقتی پمپ بنزین تعطیل می‌شد و کارکنان محل را ترک می‌کردند با سکه که همراه داشتم به سمت دستگاه فروش سیگار می‌رفتند و سیگار مصرفی هم را از دستگاه خریداری می‌کردند از دوران دبیرستان سیگار میکشیدم همه من را به عنوان معتاد بی بند و باری می شناختند که همه چیز از الکل تا مواد مخدر مصرف میکند شخصیت من به گونه‌ای بود که وقتی چیزی برایم لذتبخش می شد می بایست آن را تا حد افراط مصرف می‌کردم تا ۷ سال پیش ۱۸ سال بود که کافئین مصرف نکرده بودند یک روز صبح برای مصاحبه شغلی رفته بودم تازه از مسافرت راه دور برگشته و خسته بودن متصدی پذیرش گفت که با ۲۰ چند دقیقه منتظر بماند و پیشنهاد یک فنجان قهوه داد در آن لحظه پیشنهاد و مناسب به نظرم رسید و آن را پذیرفتند که سبب عود مجدد عادت قهوه خوردن مشد قهوه را نوشیدم و و با وجود اینکه مضطرب بودم مصاحبه را به خوبی ای انجام دادم و توانستم در آن شغل قبول شوم کافئین قهوه به من کار داد یک سال بعد پس از یک روز کاری واقعا خسته کننده از جلسات و ملاقات های شغلی حدود ساعت ۵ بعد از ظهر برای یک معاینه عمومی نزد دکتر رفتن وقتی فشار خون مرا گرفت گفت فشار خون بالاست باید برایت دارو تجویز کنم با تعجب پاسخ دادم این غیر ممکنه فشار خون من همیشه پایینه من یک قدم من هرگز تاکنون مشکل فشارخون نداشتم دکتر واکنشی نشان نداد و گفت که ۳۰ روز دیگر برای معاینه مجدد نزد او بروم با این تصور که به زودی خواهم مرد به منزل رفتم ۳۰ روز بعد صبح زود بدون خوردن بانه نگرانی برای شنیدن خبری بد نزد دکتر رفتن پرستار فشار خون مرا گرفت و علت آمدن مرا پرسید جواب دادن برای فشار خون بالا پرستار با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت اما فشار خون شما نرمال است � اتاق دکتر رفت و بعد از چند دکتر نزد من آمد و در حالی که متعجب به نظر می رسید پرسید آیا دفعه قبل که به اینجا آمدید کافئین مصرف کرده بودی فکر می کردم و گفتم بله ۳ فنجان قهوه و یک عدد کیک چطور دکتر فرشید امروز چی خوردید جواب دادم امروز توحید چیست دکتر گفت فکر کنم جواب مسئله را پیدا کردم من اعتیاد داشتم و معتاد گونه سیگار می کشیدم وقتی دوره دبیرستان را می‌گذراندم تا آنجا که می توانستم سیگار می کشیدم وقتی وارد دانشگاه شدم قطع مصرف کردم بعد از مدتی دوباره شروع مصرف کردم و خیلی زود مصرف روزی یک پاکت و سپس طولی نکشید که بیش از دو پاکت رسید و از اواخر ۱۹۶۰ با آن فیتامین هم معتاد شدم وقتی وقتی درس می‌خواندم و یا هر کار دیگری انجام می‌دادم باید مشروب با سیگار میکشیدم بکن های درون پاکت های سیگار مصرفی ام را جمع‌آوری می‌کردم و به مزاح به دوستانم می گفتم می‌خواهم این کافه ها را جمع کنم و با آنها یک ریه آهنی بخرم وقتی در اروپا بودم سیگار های اروپایی مصرف می‌کردند در ابتدا سیگارهای فیلتر دار و پس از مدتی سیگارهای بدون فیلتر مصرف می کردند وقتی با آمریکا بعد از برگشتن از یک نوع سیگار بدون فیلتر مشابه به آن که در اروپا مصرف می‌کردم استفاده می کردند و به طور مرتب نوع سیگار مصرفی ام را تغییر می دادند جرم و زردی نیکوتین به وضو بر روی دندان‌ها و انگشتانم مشهود بود به یاد دارم هر گونه استان مرا بومی کردن بوی تند و زننده نیکوتین به مشامم می رسید ۱۹۷۷ ۱۰ روحانی بهبودی را در یک برنامه ۱۲ قدم ها با آغاز کردم با شروع این سفر روحانی مصرف سیگار هم بیشتر شد و به روزی ۴ پارکت رسید اعضای برنامه به خاطر مشکلات زیادی که پیش رو داشتم به من دلداری می‌دادند که فعلا نگران مصرف سیگار من باشم من هم به شدت سیگار میکشیدم در طول جلسه یک پاکت سیگار می کشیدم وقتی برای خوردن ناهار یا شام به رستوران می رفتم تا آوردن سالاد سیگار می‌کشیدند و بعد از خوردن سالاد و با زبان آوردن غذا سریع آن دو نفر دیگر می‌کشیدند زندگی می‌کردم که فقط سیگار بکشم بعد از یکسال که در آن برنامه ۱۲ قدمی بودن روزی در حال سرویس دادن به تازه واردی بودم که سیگار نمی‌کشید داشتم به زندگی بهتری پیدا کردم که به سرفه شدید افتادم تازه وارد با توجه به من خیره شده بود و بوی دیوانه ای را می دید که در حال کشتن خودش است یک لحظه به وضوح خودم را دیدم و فهمیدم دیوانه هستم که در حال خودکشی ام و از بهبودی فرسنگها فاصله دارم از سن نوجوانی سرفه می کردند و بارها و بارها هشدارهای پزشکان را شنیده بودند با این وجود نمی توانستم قطع مصرف کنم در ابتدای هر سال تصمیم قاطع می گرفتم که قطع مصرف کنم اما هر سال ناموفق می‌ماندم بازی با همسر اول منزل یک مشاوره ازدواج رفتیم هنگام مشاوره در لحظه حساس مشاور سوال مهمی از من سید مکثی کردم و خواستم سیگاری را از پاکت سیگار را بیرون بیاورم مشاور دستش را روی بازوی هم گذاشت و گفت میتونی تا وقتی صحبت هام تموم نشده صبر کنید جواب دادم بله حتما خشمم را پنهان کردم به سیگار احتیاج داشتم بهانه آوردم که به دستشویی برود در دستشویی مجاور اتاق مشاوره که دقیقه ای یک دلار درآمد داشت چند نخ سیگار کشیدن یک بار دیگر به وضوح دریافتم که واقعا نیکوتین عواطف و احساسات مرا بیمار کرده است �نیده بودم که سیگار کشیدن فقط یک عادت زشت کوچک است که هر کسی می‌تواند با اراده شخصی خود در آن پیروز شود اما اگر این فقط یک عادت کوچک است پس چرا هر دقیقه به دقیقه ذهنم را به خود مشغول می کرد به مرور دریافتم که این عادت کوچک نیست بلکه یک اعتیاد عظیم است روزی یکی از دوستانم که در یک مکان با هم کار می‌کردیم صدایم زد به این دوستم خیلی علاقه داشتم زیرا او هم مانند خودم سیگار می‌کشید و دیگر مجبور نبودم که اوج افراد سیگار کشیدن را از او پنهان کند و او نیز مثل من به شدت معتاد بود پس از اینکه مدتی با یکدیگر صحبت کردیم که مطالبی از برنامه‌ای در رابطه با قطع مصرف سیگار در اختیار دارد و آیا مایلم که با او به یکی از این مراکز بروند با موافقت کردم اما نمیدانم چرا هر دو به آنجا رفتیم در جلسه اول مسئول مرکز ترک سیگار توضیحاتی در مورد برنامه قطع مصرف سیگار داد و من دونه سمع قانع شدم و ثبت نام کرده و پس از ۶ هفته شرکت در جلسات این مرکز و سعی و تلاش های پیگیر قطع مصرف کردند و موفق شدند و ارزش دویدن را بر او پس از ترک شروع کردم و به آن

 

ادامه داستان را در مقاله بعد برایتان مینویسم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.